۹ فوریهٔ ۲۰۱۰
۴ فوریهٔ ۲۰۱۰
تقصیر باران است!
باران می آید. شاید هم می بارد. نمی دانم. به نظر من که می ریزد. مثل غم در دل من....زیر لب بی خیالی می گویم. جوراب و شلوار و پالتو می پوشم که بزنم بیرون.و خب روسری هم. هه...همیشه دوست داشتم پوست سرم را باران خیابان خیس کند!
باز هم بی خیالی زیر لب... سرم به دوران افتاده.دلم می خواهد با کسی حرف بزنم ولی گوش کسی با من نیست... باز هم این حالت تهوع کوفتی.
هنوز از خانه دور نشده ام که آقایی متلکی می گوید در وصف اخم چهره ام و من با سماجت بیشتری اخم می کنم. مادری سر بچه اش فریاد می کشد و گوش من زنگگگگ.
حالم خوب نیست.آسمان هم. دوستم را می بینم. به زور نیشم را برایش شل می کنم.منتظر جوابش هم نمی مانم...
کوچه ها بهتر از خیابانند.می پیچم توی بن بستی. اینجا باران با شدت بیشتری می ریزد. غم هم...ومن هم...
هه. چیزی نیست. تقصیر باران است...
باز هم بی خیالی زیر لب... سرم به دوران افتاده.دلم می خواهد با کسی حرف بزنم ولی گوش کسی با من نیست... باز هم این حالت تهوع کوفتی.
هنوز از خانه دور نشده ام که آقایی متلکی می گوید در وصف اخم چهره ام و من با سماجت بیشتری اخم می کنم. مادری سر بچه اش فریاد می کشد و گوش من زنگگگگ.
حالم خوب نیست.آسمان هم. دوستم را می بینم. به زور نیشم را برایش شل می کنم.منتظر جوابش هم نمی مانم...
کوچه ها بهتر از خیابانند.می پیچم توی بن بستی. اینجا باران با شدت بیشتری می ریزد. غم هم...ومن هم...
هه. چیزی نیست. تقصیر باران است...
۱ فوریهٔ ۲۰۱۰
زير چشمان كنترل چي!
بدون هيچ توضيح اضافه:
از ستادِ خبريِ سازمانِ اطلاعات باهام تماس گرفتن. گفتن شما 9 تا اس ام اس در زمينه انتخابااااات sendكردين. يه فتوكپي شناسنامه با گواهي تحصيلتون رو بفرستين واسه ما.
توضيحات اضافه:مي دونستم كه به دوستم هم زنگ زده بودن قبلا و مسلما من داشتم از عصبانيت منفجر مي شدم و خب زبونم هم بند اومده بود و فقط بله و باشه مي گفتم! بعدش كه قطع كردم به اين فكر كردم كه به جاي مرگ -بر-ديكتاتور بهتره بگيم: گور باباي هرچي آدم پسته!!!
از ستادِ خبريِ سازمانِ اطلاعات باهام تماس گرفتن. گفتن شما 9 تا اس ام اس در زمينه انتخابااااات sendكردين. يه فتوكپي شناسنامه با گواهي تحصيلتون رو بفرستين واسه ما.
توضيحات اضافه:مي دونستم كه به دوستم هم زنگ زده بودن قبلا و مسلما من داشتم از عصبانيت منفجر مي شدم و خب زبونم هم بند اومده بود و فقط بله و باشه مي گفتم! بعدش كه قطع كردم به اين فكر كردم كه به جاي مرگ -بر-ديكتاتور بهتره بگيم: گور باباي هرچي آدم پسته!!!
۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰
زن در ارتفاع

به طور خلاصه
-از بررسي تاريخ و فرهنگ معاصر-
چنين مي توان نتيجه گرفت که
در دنياي بعضي زنان
هميشه زورگويي وجود دارد
که به اسم علاقه
-ويا فلان سالاري-
زورش را مي گويد
و زن
با کفش پاشنه بلند
در ارتفاعات
-به دنبال اعتماد به نفس مي دود-
و به خود مي گويد:
سرنوشت اينگونه خواست!
۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰
لعنتي ها....ما همه مان زيرِ زمينيم!
گندمان بزنند. همه اش چشممان باز است و مي بينيم که به زور مي خواهند ما را بخوابانند اما باز هم ميخ شده ايم به زمين.... بيزارم از زهرخندي که از بيچارگي مي زنيم. متنفرم از اشکي که به وقت آگاهي مي ريزيم. لعنت به کلافگي و بي خوابي هاي هوشيارانه.لعنت به آواز تلخي که زمزمه مي کنيم. لعنت به آناني که همه ي هوشياري مارا به زيرزمين فرستادند. لعنت به آناني که باعثش شدند...
لعنتي ها... کاش سياست را با مذهب و هنر و فرهنگ و هر چيز مقدسي قاطي نمي کرديد. لعنت به همه تان...!
لعنتي ها... کاش سياست را با مذهب و هنر و فرهنگ و هر چيز مقدسي قاطي نمي کرديد. لعنت به همه تان...!
۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

نمي خواهم اما چشمانم با وقاحت در چشمان مردمي خيره مي شوند که از فرط خيرگي تحمل نگاه خيره را ندارند و تند تند پلک مي زنند.
انگار مژه هايم ميخ هايي هستند که جفت پا در چشمشان مي رود و مي بندد پلک هايشان را. نمي خواهم اما چشمانم مردمک چشمانشان را به زمين دوخته تا نگاه وقيح من چشم پاکشان را آلوده نکند.
من هيچ؛ اما چشمانم تحمل دروغ را ندارند...
۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰
حس نوستالژي آغشته به juddy abbott

يک نيمه شب دل انگيز:
لوازم لازم: يک سيستم و کمي پتو و مقداري بستني و من و سارا
يک شروع ساده : من و سارا بستني مي خوريم و خودمون رو غرق کودکي مي کنيم .من و سارا مثل بچگي هامون پاي کارتون "جودي ابوت" ميخ مي شيم و پابه پاي جودي غصه مي خوريم و ميخنديم! عاشق "بابا لنگ دراز" مي شيم و خب مثل بچه ها يادمون مي ره که اين فقط يه کارتونه و خب ...خب من و سارا موقع رفتن جودي از يتيم خونه گريه هم مي کنيم! کلي هم از رفتار همديگه تعجب مي کنيم و به هم مي خنديم. آخه من کودکي سارا رو نديده ام و گلناز 7 ساله هم به نظر اون غريب مياد!
پ.ن با ربط:با اينکه چند ساعتي کودکي ، بزرگ شدنم را به رخم کشيد و خرسندي و خوشحالي هاي بچگانه ، تلخي افکار امروزم را بيشتر نمايان کرد؛ اما جيک جيک احساس نوستالجيکم مرا به وجد آورد! و خب... خوشحالم!!!
۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰
سخت ترين لبخند

خيلي سخت است. اينکه توانايي و جسارت دريدن نقاب ديگران را داشته باشي ولي خبر از دل نازکشان هم! و سخت تر از اين لبخنديست که بايد حواله ي دوستاني کني که مي داني با نقابشان دوستشان داري...!
بعد نوشت: من اينجا هم هستم. اما به نحوي ديگر.
http://taravoshe-artistic.persianblog.ir
۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰
راهبه اي پس از هم آغو-شي

مفتخريد به اينکه "گند" زده ايد به همه چيزم و بعد از اختلال آبتان با آن، معجوني ساختيد به نام "گند آب" که هر روز در آن غرقم.کاش مي ديديد که بو گرفته ام. کا... بي خيال. عادت کرده ام که دست و پا بزنم.
پ.ن: با تمام وجود احساساتم را احساس مي کنم. انگار بر فکر و احساس خودم نشسته ام. حتي بر اين اِشراف خودم نيز واقفم.هه. براي خودم شيشه اي شده ام...!
بعد نوشت: خوبم. جدي مي گم. فقط گاهي حقايق را بيشتر از آنچه که بايد مي بينم و از اين آزار لذت مي برم و خرسندم . همين.
۲۳ دسامبر ۲۰۰۹
سَر خورده از نگاه سُر خورده ات...

دراز کش خوابيده ام وکتابم را گرفته ام جلوي صورتم و مثلا مي خوانم. تو رو به رويم بالا پايين مي روي و مثلا عصبي هستي. نگاهت مي کنم که يعني بس کن. تو هم شاکي براق مي شوي توي چشمانم .
کتاب را مي آورم بالا که مثلا نگاهت بخورد به جلد کتاب و بريزد روي گردن و سينه ام و احتمالا يواشکي سرخ مي شوم .
نفسم يک لحظه با شدت به شُش هايم مي ريزد و مثلا تو فکر مي کني که خنديده ام شايد. واقعا دلم مي خواهد بخندم اينقدر که جدي شده اي.
فکر کنم همين جاست که کتاب را پايين مي آورم و مي خندم . شايد فکرکردي مسخره ات کرده ام. مثلا عصباني مي شوي و مثلا از اتاق بيرون مي روي و دررا مي زني به چهار چوبش. هه. مثلا من بودم که ته دلم خنک شد. قيلي ويلي مي روم و سرمست از نبودَت مي روم جلوي آينه. هه. هنوز از نگاه سُر خورده ات سرخم...!
اشتراک در:
پیامها (Atom)

