June 30، 2009

گفتنی ها کم نیست ...

دلم می خواد درباره ی "نگاه های نگران" و "ضربان تند قلبها" و "اخم ها" و "نگاه های نا امید" و کل چیزهایی که تو این مدت دیدم و حس کردم حرفی نزنم و نمی زنم. همه دیدیم و همه حس کردیم . گفتن نداره.


بی ربط : به لطف چشم های شما خیلی وقته تنهایی هام پریده ان...!

June 1، 2009

اين آخراي ترم حس لحظه اي رو دارم که خودکارم سر جلسه ي امتحان تموم ميشه.حس اون لحظه که خودکار روچند بار مي کشم بالاي برگه ام و بعد بلند مي گم: کسي خودکار اضافه نداره؟؟!!


بي ربط:همه به رنگ ها حساس شده اند! نوار هاي سبز باعث شدند که حتي دست بند خاکستري دور مچ من سوال بر انگيز بشه!!!

May 18، 2009






دارم به این فکر می کنم خیلی وقته که عکس خودم رو توی آب ندیدم..... و به این هم فکر می کنم که چند وقته کلا خودم رو ندیدم....!؟!



پ.ن: از این که اینقدر دیر آپ کردم شرمنده ام. حتی دفتر یادداشتم رو هم نمی رسم آپ کنم....!

April 26، 2009

پديده ي بي مغزي

نفهم ها* دنياي جالبي دارن : هيچ وقت نمي تونند بفهمند که چقدر روي اعصاب بقيه قدم مي زنند!


*: نفهم ها با احمق ها فرق مي کنن . احمق ها فقط کارهاي احمقانه انجام ميدن ولي اينا حتي همين رو هم نمي تونن!

اين موجودات ، آدمايي(!) هستن که به خودشون زحمت فکر کردن هم نمي دن....حتي براي حرف زدن...!

به هر حال احساس ميکنم که يا مغز ندارن يا ازش استفاده نمي کنن...!
.......................................

بعد از تحرير: به نتيجه اي رسيدم که براي خودم خيلي جالب بود: گاهي مجبوريم که نفهميم...! بعضي اوقات در حوضچه ي دانايي هيچ خبري نيست دوست من!

پ.ن بعد ازتحرير:مي دانم که دچار پارادوکس شخصيتي شده ام.چيزهايي را ستايش مي کنم که به نظرم رذل ترين ها بوده اند...!

April 20، 2009

don`t.....

به نظر ميرسد زندگي مشکل نيست ؛ بلکه مشکلات زندگي است...!*


پ.ن: گاهي همه ي فعلهاي زندگي منفي مي شوند.دست به هر کاري ميزني " نمي شود" و خب طبعااين "ن" زيا خوشايند نيست.


پ.ن 2‌:از بيخ و بن در بن بستم...!



*:از متن کتاب "به وقت گرينويچ"(زنده ياد حسين پناهي)

April 11، 2009

شهرهاي پيچيده:آدم هاي مشکل.


اين شعار يه پوستر بود و من هم چنان به اين فکر مي کنم که " آدم هاي مشکل " چه شکلي اند...!

April 2، 2009

...؟





سرگردونم!
حتي تو اتاق خودم...!



پ.ن: دوست دارم يه سطل رنگ روي سر خودم خالي كنم ؛ تا بلكه حداقل
خودم با خودم يك رنگ باشم...!

March 30، 2009

مي خواهم برگردم به كودكي...!*






مامانم ميگه اون وقتا كه گلناز كوچولو بود عاشق رنگ قرمز بود و من با خودم ميگم ولي الان عاشق رنگ خاكستري شده...
مامانم ميگه اون وقتا كه گلناز كوچولو بود تو تموم نقاشياش خورشيد مي كشيد؛حتي تو شب(!) و من با خودم ميگم ولي الان حتي حاضر نيست پرده ي اتاقش رو كنار بزنه و آفتاب رو ببينه...

مامانم ميگه اون وقتا كه گلناز كوچولو بود شبا ساعت 9 با راديو لالايي رو گوش مي داد و مي خوابيد ؛ من با خودم ميگم ولي الان اگه تا صبح هم لالايي بخونن...!

مي خوام از مامانم بپرسم دلت براي گلناز كوچولو تنگ نشده؟؟!


* : از متن كتاب "سلام،خداحافظ" (شعرهاي حسين پناهي)

March 25، 2009


دلم براش ميسوزه چون بارها ديدم كه خسته اس. چون بارها با همين گاري تو سربالايي خيابونا ديدمش كه بار مغازه ها رو اينور اونور مي بره....
ولي اون لحظه كه دكمه ي شاتر رو واسه گرفتن اين عكس فشار دادم ، داشتم حسرت اين چرت سر ظهرشو مي خوردم. تو اون لحظه من بودم كه خسته بودم. من بودم كه سربالايي خيابون رو بايد مي رفتم؛ در حالي كه اون بي خيال دنيا و آدماش ، خوابيده بود...!


پ.ن: فكر ميكنم كه مدتهاست براي خودم زندگي نمي كنم .انگار مجبورم براي از دست ندادن بعضي چيزا بدوم. كاش هيچ وقت چيزي براي از دست دادن نداشتم...!

March 19، 2009

مثلا بهاريه!

امسال بوي عيد رو حس نمي كنم...فقط مي شنوم كه فردا عيده...فقط مي بينم كه بهار اومده و آدما الكي الكي هم ديگه رو دوست دارن؛ همين طوري الكي الكي...!