احساس مي کنم "ايجاد" شده ام...! دقيقا مثل يه بنا که "ايجاد" مي شه واسه يه منظور خاص.
"ايجاد"م کرده اند و من "بايد" بدوم ؛ بايد برسم ؛ بايد بتونم ؛ بايد......و"نبايد" خسته بشم!
بعد التحرير 1: نمي دونم چرا اينقدر منتظر آينده ام. تازه جالب اينجاس که برنامه ي خاصي واسه آينده ام ندارم و جالب تز اينکه کلا با برنامه ريزي مشکل دارم! هه!
فکر کنم يکي داره هلم مي ده.آره. هلم مي ده وهمش زير گوشم ميگه: بدو....دير شد....پاشو .... ديره....ديره...ديره......
بعد التحرير 2: براي يک ساعت توي تالارانتظامي/ خانه هنرمندان چرخيدم و رقصيدم و خنديدم. اين يک ساعت منو برگردوند به ريتم عادي زندگي. واقعا لازمش داشتم!
اين نمايشگاه واسه بزرگداشت سعدي افشار برگزار مي شه(پدر نمايش سنتي ايران). اگه نمي رفتم حيف بود. سياه بازي و موسيقي و رقصي رو ديدم که خيلي وقته رو به افوله. جالب اينجاس که خودتم جزئي از نمايش ميشي و لذت مي بري.
راستي ساعت 5-5:30 برين که به سياه بازي برسين. هرشب هستش تا شنبه.
۸ نوامبر ۲۰۰۹
۳۱ اکتبر ۲۰۰۹
دقيقا همون موقع که از آسمون داره آب مي چکه و زمين خودشو خيس کرده و درختا دارن گريه مي کنن و مورچه ها دارن فرار مي کنن ؛ من دارم مي دوم تا به حضور غياب اين استاد لعنتي برسم . اُه . بي ربط:حالم خوبه . باور کن مهم نيست که سرما خوردم و فرت و فرت بيني مو بالا مي کشم؛اصلا مهم نيست که از شدت خستگي و ضعف چشمام باز نمي شه ؛ مهم نيست که ديشب تا خوابم مي برد نفسم مي گرفت و از خواب مي پريدم؛ تو فقط بگو چقدر صدات گرفته و بخند. باور کن منم مي خندم.
۱۳ اکتبر ۲۰۰۹
همه عاشق خودشان هستند؛ حتي آنها که خود کشي مي کنند. آنقدر که همه در لحظه ي جان کندن تا آخرين ثانيه به رخت خوابشان چنگ مي زنند و نفس ها عميق تر مي شود براي استنشاق کمي اکسيژن بيشتر. درک نمي کنم. شايد هم درک نمي شوند کساني که چنگ چنگ قرص مي خورند وتيغ به دست به حمام مي خزند ويا از ارتفاع مي پرند .
شايد نمي دانند که حس ترحم ديگران فقط چند روز فوران مي کند و بعد از آن قضاوت ها روح را مي خورند و خاک، جسم را...!
شايد هم نور معنويت شان چشمشان را ميزند و اين دنيا برايشان کوچک است!
يا اينکه خسته اند و مي خواهند به حس پرواز برسند!
نمي دانم. باز هم درک نمي کنم. فکر ميکنم آدمهايي که مي خواهند نباشند، فقط نادانند..jpg)
مي داني؟ اگر انسانيم، بايد به اين زندگي لجني عشق بورزيم. چون خود از لجنيم. خودمان لجن کرده ايم اينجا را. فقط کافيست صبر کنيم. مطمئننا در لجن هم ميميريم...
پ.ن1: هروقت مي شنوم کسي خودکشي کرده آرزو مي کنم که کاش خودم مي کشتمش!
پ.ن 2: زياد دوست ندارم به مرگ فکر کنم اما ذهنم پر ازبوي مرگ شده .همين.
شايد نمي دانند که حس ترحم ديگران فقط چند روز فوران مي کند و بعد از آن قضاوت ها روح را مي خورند و خاک، جسم را...!
شايد هم نور معنويت شان چشمشان را ميزند و اين دنيا برايشان کوچک است!
يا اينکه خسته اند و مي خواهند به حس پرواز برسند!
نمي دانم. باز هم درک نمي کنم. فکر ميکنم آدمهايي که مي خواهند نباشند، فقط نادانند.
.jpg)
مي داني؟ اگر انسانيم، بايد به اين زندگي لجني عشق بورزيم. چون خود از لجنيم. خودمان لجن کرده ايم اينجا را. فقط کافيست صبر کنيم. مطمئننا در لجن هم ميميريم...
پ.ن1: هروقت مي شنوم کسي خودکشي کرده آرزو مي کنم که کاش خودم مي کشتمش!
پ.ن 2: زياد دوست ندارم به مرگ فکر کنم اما ذهنم پر ازبوي مرگ شده .همين.
۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹
هيسسس....
مغزم از سکوت پرشده.
هم صداي دادو فرياد آدم ها رو مي شنوم، هم صداي بوق و ترمز ها، هم صداي قدم ها و زنگ ها و آژيرها. ولي نمي فهمم. هيچ کدام باعث نمي شن سرم رو برگردونم و نگاه کنم حتي ؛ جز اسم خودم که توي فضا مي پيچه و يا يه زنگ آشنا که شايد براي من به صدا دراومده. دنيام به شدت خصوصي شده. دوستان شاکي ان. مي گن حداقل يه جک واسه خودت تعريف کن تا ما خنده ات رو ببينيم!
مي خندم. ولي نه به شوخي شون. به گوش خودم که اين رو شنيد شايد!!
هم صداي دادو فرياد آدم ها رو مي شنوم، هم صداي بوق و ترمز ها، هم صداي قدم ها و زنگ ها و آژيرها. ولي نمي فهمم. هيچ کدام باعث نمي شن سرم رو برگردونم و نگاه کنم حتي ؛ جز اسم خودم که توي فضا مي پيچه و يا يه زنگ آشنا که شايد براي من به صدا دراومده. دنيام به شدت خصوصي شده. دوستان شاکي ان. مي گن حداقل يه جک واسه خودت تعريف کن تا ما خنده ات رو ببينيم!
مي خندم. ولي نه به شوخي شون. به گوش خودم که اين رو شنيد شايد!!
۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹
حماقت خود خواسته

وسط اين همه گرگ، دست از اين گوسفند بازي ها برنداشتن احمقانه است.سر تكان مي دهيم به نشانه ي تاييد ، اما مي دانيم چه خبر است. سكوت مي كنيم به نشانه ي احترام، اما آب دهانمان جمع شده است تا به صورت طرف مقابل پرتاب شود. مي بخشيم و لبخند مي زنيم ، اما دستمان همچنان مشت است تا دنداني را خرد كند.... تازه گاهي احساس خوبي داريم از اين كه انسان شريفي هستيم و بقيه دوستمان دارند!
هيچ وقت نمي خواهيم بفهميم كه همه سزاوار خوبي نيستند. بعضي ازصورت ها فقط لايق آب دهانند و بعضي دندان ها فقط لايق خرد شدن...
گاهي احمق نيستيم؛ فقط تلاش مي كنيم كه احمق به نظر برسيم. حتي با وجود پوزخندها...
پ.ن: عصباني ام. همين.
۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹
یه تیکه شیشه مشجر پیدا کردم و گرفتم جلوی چشمام و اینور اونور میرم.
همه ی آدمای توی تلویزیون شطرنجی ان. چون همشون زشت ان.
خب.می چرخم. حالا بابا رو شطرنجی می کنم به جرم اخم دیروزش.
حالا مامان. به جرم صبر زیادش که همیشه کلافه ام میکنه.
جلوی آینه ایستادم. حالا منم شطرنجی ام. به چه جرمی؟!
بی ربط : اشباع شده ام. از چی؟ نمی دونم. به هرحال نفسم به سختی میاد بالا. نمی ذونم بغضه یا همون چیزایی که ازشون اشباع شدم؛ ولی یه چیزی چسبیده بیخ گلوم. کاش خفه ام می کرد...
همه ی آدمای توی تلویزیون شطرنجی ان. چون همشون زشت ان.
خب.می چرخم. حالا بابا رو شطرنجی می کنم به جرم اخم دیروزش.
حالا مامان. به جرم صبر زیادش که همیشه کلافه ام میکنه.
جلوی آینه ایستادم. حالا منم شطرنجی ام. به چه جرمی؟!
بی ربط : اشباع شده ام. از چی؟ نمی دونم. به هرحال نفسم به سختی میاد بالا. نمی ذونم بغضه یا همون چیزایی که ازشون اشباع شدم؛ ولی یه چیزی چسبیده بیخ گلوم. کاش خفه ام می کرد...
۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹
لطفا فرشته نباشيد
اگر تمام احساسات متقابل بود، دنياي مسخره اي داشتيم! هيچ كس به خاطر بي وفايي ديگري گريه نمي كرد و هيچ كس در جواب ابراز محبت ها پوزخند نمي زد! دنياي صورتي بدون كنتراست ديدني نيست...!
من از كثيف بودن انسان ها بسي خوشوقتم!!! اگر قرار بود فرشته باشيم كه آدم نمي شديم...!*
*: قبول دارم كه گاهي آدم هم نيستيم!
من از كثيف بودن انسان ها بسي خوشوقتم!!! اگر قرار بود فرشته باشيم كه آدم نمي شديم...!*
*: قبول دارم كه گاهي آدم هم نيستيم!
۲ سپتامبر ۲۰۰۹
۲۷ اوت ۲۰۰۹
ديشب...
توي سر صفحه ي كتاب چشمم گير كرده و جلوتر نميره. كتاب رو مي بندم. hands free رو توي گوشم جا به جا مي كنم و آروم با هايده زمزمه مي كنم : مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه...غم با من....
ساعت: 3:03 دقيقه بامداد. بالاخره اين sms آخرم deliver شد. زير لب فحشي آب نكشيده مي دم و بلند مي شم مي رم سر يخچال. هنوز بعد از يك ماه از نقاشي داداش كوچولو كه روي يخچاله خندم مي گيره!مامانم خوابه.پس با خيال راحت بطري آب رو مي گيرم بالا و ميريزم رو سر و صورتم. سردرد امانم رو بريده. ديازپام ها از آسپرين هم بي اثر ترند!......
مثل هميشه مامان رو واسه سحر بيدار مي كنم و خودم مي رم تو اتاقم. ساعت : 4:40 دقيقه بامداد. سردرد. بالاخره پلك هام سنگين شدند. كاش خوابم ببره. تا اذان بيدارم. و بعد خواب...
ساعت: 8:35 صبح. خواب خدا رو ديدم. واسه مامانم تعريف مي كنم و گريه!
ساعت: 3:03 دقيقه بامداد. بالاخره اين sms آخرم deliver شد. زير لب فحشي آب نكشيده مي دم و بلند مي شم مي رم سر يخچال. هنوز بعد از يك ماه از نقاشي داداش كوچولو كه روي يخچاله خندم مي گيره!مامانم خوابه.پس با خيال راحت بطري آب رو مي گيرم بالا و ميريزم رو سر و صورتم. سردرد امانم رو بريده. ديازپام ها از آسپرين هم بي اثر ترند!......
مثل هميشه مامان رو واسه سحر بيدار مي كنم و خودم مي رم تو اتاقم. ساعت : 4:40 دقيقه بامداد. سردرد. بالاخره پلك هام سنگين شدند. كاش خوابم ببره. تا اذان بيدارم. و بعد خواب...
ساعت: 8:35 صبح. خواب خدا رو ديدم. واسه مامانم تعريف مي كنم و گريه!
۱۲ اوت ۲۰۰۹
گلناز خشمگين!
خشم موهبت است. در خشم چشم هايت را براي فرياد بازو بازتر مي كني و چيزهايي مي بيني كه شايد در آرامش هرگز نديدي. مثل پوزخند طرف مقابل!
خشم موهبت است. در خشم ذهنت را بي پروا مي دراني و ياغي مي شوي. هر آنچه زشت بود، بي اهميت مي شود. مثل فرياد!
خشم موهبت است. در خشم رك و صريح حرف مي زني و نمي بيني آنچه كه هميشه مي ديدي. مثل گريه!
خشم موهبت است. زنده باد خشم!!!
خشم موهبت است. در خشم ذهنت را بي پروا مي دراني و ياغي مي شوي. هر آنچه زشت بود، بي اهميت مي شود. مثل فرياد!
خشم موهبت است. در خشم رك و صريح حرف مي زني و نمي بيني آنچه كه هميشه مي ديدي. مثل گريه!
خشم موهبت است. زنده باد خشم!!!
اشتراک در:
پیامها (Atom)

